تبليغاتX
ثانیه ها
به خاطر ثانیه هایم اناری دانه کن،تا دوباره گل بیاندازد صورت احساسم

 

يه داروخونه سر خيابون كارگر شمالي هست كه هر وقت ميرم چيزي ازشون بخرم ميگه:درخواست داديم  فردا صبح برامون ميارن!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 14:8 | لینک  | 

 

بگو با من چه كردي مهربانم

كه ابر شد تمام آسمان

بيا آتش بزن خاكسترم كن

بدون تو نمي خواهم بمانم

نوشته شده توسط سارا در ساعت 12:25 | لینک  | 

 

دلم گرفته اي دوست

 هواي گريه با من

گر از قفس گريزم

كجا روم كجا من؟

امروز درست 3 ماه از آخرين ديدارمون گذشت. از تلخ ترين اتفاق زنديگم . درست ۳ ماهه که نه ديدمت و نه صداتو شنيدم بابا... تو اون 15 روزي كه بي حركت روي تخت بيمارستان خوابيده بودي ، هر روز به اميد يه نشانه كوچك از هوشياري و بيرون اومدن از اون كماي لعنتي، مسير روزنامه تا بيمارستان رو مي رفتم  تا زودتر ببينمت. اما....

اين روزا وقتي فارغ از كار ،شماره خونه رو ميگيرم، منتظرم بازم خودت جواب بدي و بگي چطوري بابا؟ اما.....

دلم تنگ شده برات خيلي.......

نوشته شده توسط سارا در ساعت 13:24 | لینک  | 

 

بالاخره بعد از 4 سال درس خوندن تو اون دانشكده فسقلي خيابون دماوند فارغ التحصيل شدم.هر چند كه فارغ‌التحصيلي اون هم پس از امتحانات نفسگير پايان ترم(خودمونيم اين ترم فقط 10 واحد داشتم ولي  اوضاع روحي اما..) يك روي سكه است و دوندگي‌هاي پس از اون و چانه‌زني بر سر بدهكار بودن يا نبودن به دانشگاه يك روي ديگر.

واقعيتش فقط 2 ترم اول رو مثل بچه ادم درست و حسابي سر كلاس رفتم .وقتي سر از روزنامه در آوردم ديگه همه فكر و ذكرم شده بود كار و كار و كار. و واقعيت ترش اينكه الان يه كمي پشيمونم . چون هميشه قبل از تموم شدن كلاس هايي كه شايد كل ترم 5 جلسه هم نبودم بدو بدو ميرفتم روزنامه و تمام.

 يا حتي ساعت هاي بيكاري بين كلاس هام هم كه مي تونستم لا اقل با دوستام  بگم و بخندم ، تونشست هاي خبري گذشت.

حالا هم هر چند تا گرفتن مدرك هنوز راه درازي مونده و حداقل 2 روز هفته رو بايد دانشگاه برم، اما خوب  دوران خوبي بود و بالاخره تمام شد.

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 11:57 | لینک  | 

 

به چه مشغول كنم ديده و دل را كه

 مدام

دل تو را مي طلبد

ديده تو را مي جويد

نوشته شده توسط سارا در ساعت 13:48 | لینک  | 

 

گرگ ها خوب بدانند،در اين ايل غريب

گر پدر رفت تفنگ پدر هست هنوز

گر چه مردان قبيله همگي كشته شدند

توي گهواره چوبي پسري هست هنوز

آب اگر نيست ،نترسيد كه در قافله مان

دل دريايي و چشمان تري هست هنوز

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 13:3 | لینک  | 

 

نامم را که برای رفتن اعلام کردن،شدم مسافر رفیع ترین و آسمانی ترین نقطه ی زمین خاکی.لاهوتی ترین مکان ناسوت.  حس غریبی بند بند وجودم رو گرفته.

دیگه وقتش شده، لبیک لبیک گویان ۵ شنبه ۲۹/۱۲/۸۷ میرم.

ایشالله قسمت همه اونایی که می خوان بشه.نایب الزیاره همه هستم.

خوب و بد خودتون ببخشید.

نوشته شده توسط سارا در ساعت 19:11 | لینک  | 

 

حدود یه ماهی میشه که کار کردن در سرویس های اقتصادی روزنامه های نیم بند خصوصی رو ـ با همه تجارب تلخ و شیرین ـ سپردم به اهلش و سر از روزنامه ایران درآوردم. فعلا به عنوان مسئول ویژه نامه روزانه یکی از استان هاو مانند حدود صد نفر تحریریه ساختمان شماره 2 این روزنامه باید در زمین دولت نهم توپ بزنم! اینجا هر روز ایران زمین به عنوان ضمیمه استانی روزنامه تهیه و لای ایران اصلی راهی استانها میشه.  

اما  دلیل نوشتن این پست اتفاق جالبیه که چند روز پیش تو مسیر پیاده روی تا  دفتر روزنامه برام افتاد. حوالی 8 صبح روز جمعه بود و خیابونا سوت و کور و خلوت و هر ازگاهی عبور موتور سیکلت ویا خودرویی سکوت را می شکست. سرم تو لاک خودم بود و برای گزارشی که باید تا قبل از ظهر نهایی کنم در ذهنم لید ردیف می کردم. وسطای راه متوجه نگاههای عجیب سرنشینان تک و توک ماشین هایی شدم که از کنارم رد می شدن. ماشینا سرعتشون رو هم که به من می رسیدن کم می کردن. اولش فکر کردم شاید تو این قسمت شهر عجیب باشه که یه خانم این وقت روز  تعطیل بیرون اومده. شایدم همشون از اون جور آدما هستن!! اما نه یکی دوتاشون که نگاه میکردن خانم بودن.... کم کم نگاهها و توقف ها زیاد شد.یه ماشین هم چند متر جلوتر ترمز کرد و یکی دو نفر با موبایل عکس گرفتن. من  که همچنان بی خیال و از همه جا بی خبربودم دیگه، حسابی به خودم مشکوک شدم ، داشتم سرتا پای خودم  رو محض احتیاط ورانداز  می کردم که یهو یه جونور گنده نرم و موزون درست چسبیده به مانتوم از بغلم رد شد..... یه سگ پشمالوی گنده درست هم هیکل و شکل بل توی کارتون بل و سباستین.... هول شدم و از ترسم جیغ کشیدم، بی هوا دویدم سمت پیاده روی اون ور  خیابون.... بل هم مسیرشو تغییر داد و اومد این ور خیابون. دستپاچگی منو که دید سرعتشو زیادتر کرد و رفت  جلوتر سر خیابون صاف توی مسیری که باید رد می شدم چمپاتمه  زد و وایساد. زل زده بود تو چشام. منو می گی با ترس و لرز و تردید دنبال راه در رویی، چیزی بودم و بل انگار که بعد از سالها سباستینش رو یافته هیچ رقمه ول کن نبود... ولی خدایی من بیچاره چه شباهتی می تونستم به سباستین داشته باشم. یه آقایی که اون ور خیابون داشت جلوی مغازه اشو مرتب می کرد ترس و دستپاچگی منو که دید گفت: شما حواستون نبود سگه از اون بالا اول خیابون که پیچیدین دنبالتون بود، ما خیال می کردیم سگ شماست.... با عجله و بریده بریده گفتم: ‌نه آقا من سگم کجا بود...

انگاری سگ پشمالوی گنده اصلا ول کن نبود، من رفتم و اون اومد، اون رفت و من اومدم،  کوچه به کوچه و خیابون به خیابون... من با ترس و لرز و تردید و اون مطمئن و سرخوش.... هر ازگاهی ازم جلو می زد و سر اولین کوچه می ایستاد تا مسیرم دستش بیاد و دوباره میفتاد دنبالم... خیالم راحت شده بود که از حمله و پارس و گاز گرفتن خبری نیست اما بازم ترس و  دلهره راحتم نمی ذاشت. با خودم گفتم بالاخره که چی... حالا اگه پله های روزنامه رو گرفت  و پا به پام راه افتاد و اومد بالا توی تحریریه، چه خاکی تو سرم کنم....؟!  پیچیدم تو کوچه روزنامه، بل هم پیچید و ازم جلو زد و چند متر جلوتر باز وایساد .نگاهش مهربون بود وعجیب.... دیگه هیچ ازش نمی ترسیدم، اما از سردبیرمون می ترسیدم.. نکنه بل بخواد بیا بالا....دوباره و جلوتر از من راه افتاد از در ساختمون روزنامه که رد شد، نفس راحتی کشیدم. سریع رفتم سمت در، خیالم که راحت شد وایسادم دوباره نگاش کردم.. برگشت، اون طرف کوچه روبروی در ساختمون وایساد... نگاهش عجیب بود.....

حدود یه ساعت بعد یکی دوتا از دخترای روزنامه که اومدن بالا داشتن تعریف می کردن یه سگ گنده و پشمالوی خوشگل جلوی روزنامه ووایساده ..با موبایل ازش عکس گرفتیم ...و موبایله دست به دست گشت وگشت و رسید به من..  خودش بود ، نگاهش خیلی عجیب بود ....

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 17:4 | لینک  | 

ابتکاراولین جایی بود که کار روزنامه رو شروع کردم . اولش به عنوان کارآموز می رفتم اما با رفتن دبیر سرویس دانشگاهش شدم خبرنگار ودبیر سرویس دانشگاه واین آواخر هم بانک و بیمه .وکیلی بهم فرصت رشد رو داد. ابتکار برام سکوی پرتاب شد. بعد از جشنواره مطبوعات پارسال تونستم علاوه بر سرویس دانشگاه سرویس سیاسی هم برم و بشم خبرنگار پارلمانی.با ابتکار تو اولین جشنواره فانوس وارت علوم شرکت کردم و اتفاقا تو گزارش  اول هم شدم. اما وکیلی این اواخربد اخلاق شده بود و احساس کردم دیگه نمی خواد براش کار کنم .اما چون جو اونجا رو دوست داشتم و با بچه هاش بخصوص خانم فرزانه و غنایی و محسنی و ذهبی به اصطلاح راحت بودم  به روی خودم نمی آوردم و بیخیال بودم .تا اینکه بالاخره بعد ازسه سال کار کردن جمعه هفته قبل اومدم بیرون. یه هفته بیکاری و بعدش یه روزنامه دیگه درست یه خیابون بالاتر ازابتکار. حالا هدف و اقتصاد هستم. یه روزنامه اقتصادی با 4 نفر تحریریه.

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 16:33 | لینک  | 

ای اول....

اول سال را بر ما نوروز و نوروزمان را نوتر گردان....

تا جامه و جان هر دو را نو کنیم....

وای دگر گون کننده صفت و حالت ها...

حال ما را به بهترن حالت تغییر ده.....

نوروزتان پیروز...

نوشته شده توسط سارا در ساعت 20:46 | لینک  |